صدای گلوله می آمد،
صدای شلیک های پی در پی،
در یک عصر ابری زمستانی،
از خیابانی که فقط، چند دقیقه با ما فاصله داشت...
مادرم
به زن همسایه که از ترس می لرزید
انگور سیاه تعارف کرد
پدرم رفت
برف می بارید
از آسمان،
دل تنگی
از شهر زمستان زده،
سکوت
از کوچه های منجمد،
کلافگی،
از دیوارهای اتاق نشیمن،
و آتش
از درون بیمار من؛
تب داشتم
شب بلندی بود...
و من،
تا انتهای شب