خرید بک لینک
صدای گلوله می آمد، صدای شلیک های پی در پی، در یک عصر ابری زمستانی، از خیابانی که فقط، چند دقیقه با ما فاصله داشت... مادرم به زن همسایه که از ترس می لرزید انگور سیاه تعارف کرد پدرم رفت

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 13 تير 1398 ساعت: 17:30

همه چیز از آن روز آفتابی شروع شد من تشنه بودم تو مهربان سیل مهربانی ات ویرانم کرد

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 13 تير 1398 ساعت: 17:30

برف می بارید از آسمان، دل تنگی از شهر زمستان زده، سکوت از کوچه های منجمد، کلافگی، از دیوارهای اتاق نشیمن، و آتش از درون بیمار من؛ تب داشتم شب بلندی بود... و من، تا انتهای شب

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 13 تير 1398 ساعت: 17:30

صفحه بندی